محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
975
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيش صف آوردند و بانگ كردند كه علامت عبّاس است و او نيز بيعت كرد يزيد را . پس آن سپاه كه با وليد بودند گفتند عبّاس مردى عبّاد و زاهد است و مهتر همه بنى اميّه است ، اگر نه حق يزيد را بودى وى با او بيعت نكردى . پس يزيد را بيعت كردند ، و وليد تنها بماند با پنجاه غلام خويش ، و به حصار اندر شد و در ببست . و عبد العزيز سپاه گرد حصار فرود آورد . و وليد به خانه اى اندر شد و مصحف پيش خود بنهاد و گفت : يومى كيوم عثمان بن عفّان . و ايشان حيلت كردند و تير و سنگ انداختند و به ديوار حصار برآمدند و به حصار فرورفتند و به خانهء او اندر شدند . و نخستين كسى كه به نزديك وى اندر شد يزيد بن عنبسه بود ، و دست وليد بگرفت و گفت ترا به نزديك عبد العزيز برم و ترا از او زينهار خواهم . پس ده تن ديگر از بام حصار فرود آمدند ، وليد را از دست عنبسه بستدند ، و مردى بود نام او عبد السّلام لخمى ، شمشيرى بزد بر سر وليد ، و ديگرى كه او را سرى بن زياد گفتندى شمشيرى ديگر بزد ، وليد بيفتاد . و مردى را كه به او علاقه القضاعى گويند فراز آمد و سر وليد بريد ، و در حصار بگشادند و سرش پيش عبد العزيز بردند . و آن ده تن دعوى كردند و هر كسى گفتند كه اين ما كشتيم . و يزيد به دمشق سپاه به حرب فرستاد ، گفته بود كه هر كه وليد را بكشد او را صد هزار درم بدهم . عبد العزيز آن هر ده تن با آن سر پيش يزيد فرستاد و گفت : اين داورى پيش او كنيد ، و هر كسى بگوييد كه چه كرديد تا او حكم كند . ايشان ده تن را با آن سر پيش يزيد فرستاد . و يزيد هر ده تن را صد هزار درم بداد هر يكى را ده هزار درم . و وليد را روز پنجشنبه كشتند دو روز مانده از جمادى الآخر سال صد و بيست و شش ، و روز آدينه بامداد سرش پيش يزيد بردند . و يزيد فرمود تا آن سر بر در مسجد آدينه بر دمشق بر دار كردند ، و سه روز بر دار بود . و وليد مردى بود به تن خويش مردانه و سوار و حربى ، و از سوارى بدان جاى بود كه اسب برهنه پيش او بر پاى كردندى ، او از زمين برجستى و به پشت اسب اندر نشستى كه دست بر هيچ